تــــــــــو به پــــاي من گـــــريه مي كني يـــا نه؟
بگـــــو بــــراي دلــــــم گــــــريه مي كني يــــا نه؟
دلـــــم شكـــــست كسي غـــــربت مرا نگــــريست
به مــــاجــــراي دلــــــم گـــــــريه مي كني يــــا نه؟؟
كــــــوير فاجــــــعه را طـــــي نمـــــوده است دلـــــــم
بــــه زخــــــم پـــــاي دلــــــم،گــــريه مي كني يـــا نه؟
هنــــــوز از دل من زخم مي چكـــــــــد آري!
به دردهـــــاي دلـــــم گــــــريه مي كني يــــا نه؟


دوستان باید رفت
رفت و دل داد به باد
دگرم طاقت دل بستن نیست
شب غمی سخت زده بر دل من
دوستان من جگرم می سوزد
گور تنگیست مرا خاک بزرگ آسمان سنگ فرارست مرا
وین سکوتی که کران تا به کران گسترده است
دشت فریاد من است
دوستان دیر شده است
در بر این قفس پولادین مرغ دل پیر شده است

چرا پنهان کنم؟...عشق است و پیداست
در این آشفته اندوه نگاهم
تو را می خواهم ای چشم فسونبار
که می سوزی نهان از دیرگاهم
چه می خواهی از این خاموشی سرد
زبان بگشا که می لرزد امیدم
نگاه بی قرارم بر لب توست
که می بخشی به شادیها نویدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم بر افروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ریز این سکوت آشنا سوز

هنوز واژه دوستت دارم از زبانم بر نیامده بود
که به پاکی آسمانی چشمانت دل بستم
چقدر آسمان چشمانت دلگیر شده!
کاش.....
هنگامیکه از پس بلند ترین آبگیرهای قلبت می گریستی
می توانستم طراوت چشمانت را ببینم
کاش با تو آنقدر تنها نبودم...

باران که برخاست"پیداست
یکریز و نم نم ندارد
بگذار شب باشد و من
بگذار باران ببارد...
از روح آواز خالیست
بامی که شبنم ندارد!